نسیم کربلا آمد دوباره

دلی داغ و دو چشم پرستاره

چها دیده‌است آیا این مسافر

 بجز گلهای سرخ پاره پاره؟!

حسین(ع) و کربلا و محرم و عاشورا، تنها نامهای ساده‌ای برای نقل یک حادثه‌ی بزرگ تاریخی نیستند. این واژه‌ها نشانه و نمادی هستند برای آنان که می‌خواهند سرآغاز خط خون و قیام و انسانیت را بیابند و این راه را تا روزگار ما دنبال کنند؛ تا دریابند، چگونه می‌توان عاشقانه سر و تن را پای حق‌پرستی و ستم‌ستیزی نهاد و ضمن تقدیس آزادی و آزادگی، با نثار هستی خویش، به دیگران درس بزرگواری و شرافت داد!

با این وجود، به‌نظر می‌رسد به جز اینکه امام حسین و یارانش در عاشورای محرم سال61هجری شهید شدند، خود عاشورا نیز در تاریخ شهید شده و پیام اصلی آن(ظلم‌ستیزی و آزادگی) فراموش شده‌است. پس، در روزگار ما و در هر عاشورا، دو شهید منظور نظر است و بر هر شهیدی اشک دریغی واجب!

در ایام سوگواری سالارشهیدان و یارانش و در آستانه‌ی روزهای تکان‌دهنده‌ی تاریخ(تاسوعا وعاشورا)، ضمن عرض تسلیت به شیعیان و عزاداران عاشق، بی‌مناسبت نمی‌بینیم که برای بهره‌گیری درست از راه و روش امام حسین(ع)، همراه باشما یاران همدل همدمی، بر فرمایشات ایشان، مروری گذرا داشته‌باشیم:

* کسی که دوستت دارد، از تو انتقاد می‌کند و کسی که با تو دشمنی دارد، از تو صرفا تمجید می‌کند.

* کاری مکن که از آن پوزش بخواهی، زیرا مومن نه بد می‌کند و نه عذر می‌طلبد. اما منافق هر روز بد می‌کند و عذر می‌خواهد!

* نیکوکاری همچون باران است که باید به نیک و بد برسد.

* برحذر باشید از ستم کردن  به كسي كه جز خدا كسي را ندارد.

* چه آسان است مرگى كه در راه رسيدن به عزّت و احياى حق باشد؛ مرگ عزتمندانه جز زندگى جاويد و زندگى ذليلانه جز مرگ هميشگى نيست.

 

 

روزي روزگاري سنگ شکن فقیري بود که زیرآفتاب و باران، روزگار را به خرد کردن سنگ هاي کنار جاده می گذرانید. روزي با خود گفت: "آه!  اگر می توانستم ثروتمند شوم،آن وقت می توانستم استراحت کنم."

فرشته اي در آسمان پرسه می زد. صدایش را شنید و به او گفت:" آرزویت اجابت باد"همین طور هم شد.

سنگ شکن فقیر ناگهان خود را در قصري زیبا یافت که تعداد زیادي خدمتکار به اوخدمت می کردند. حالا می توانست هرچقدر که می خواست استراحت کند. اما روزي آمد که سنگ شکن به این فکر افتاد که تا نگاهی به آسمان بیندازد. آن وقت چیزي را دید که هرگزبه عمرش ندیده بود:

خورشید را!

 آهی کشید و گفت:"آه!

اگر می توانستم خورشید شوم، دیگر این همه خدمتکار موي دماغم نبودند!" این بار هم فرشته ي مهربان خواست او را خوشحال کند. به او گفت:"خواسته ات اجابت باد!"اما وقتی آن مرد خورشید شد، ابري از برابر او گذشت و درخشش او را تیره و تار کرد. با خود فکر کرد:" اي کاش ابر بودم! ابر از خورشید هم نیرومندتر است!"اما این خواسته اش هم که اجابت شد، باد وزید و ابر را در آسمان پراکند."دلم می خواهد باد باشم که هر چیزي را با خود می برد." فرشته با کمال میل خواسته اش را اجابت کرد. اما به باد بی پروا و خشمگین که تبدیل شد، به کوه برخورد که در مقابل باد هم تکان نخورد. کوه که شد، متوجه شد که کسی با کلنگ پایه اش را خرد می کند. گفت:" کاش می توانستم آن کسی باشم که کوه ها را خرد می کند."

فرشته براي آخرین بار خواسته اش را اجابت کرد. چنین شد که سنگ شکن دوباره خود را کنار جاده و در همان قالب پیشین کارگر ساده اي که بود ، یافت و دیگر پس از آن زبان به شکوه نگشود

زیر مجموعه ها